پیک شعر و ادب 43
جای پای عشق ...
خيز تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....
زیر نظر پیرایه یغمایی
Pirayeh163@hotmail.com
بغض هزاره ...
محمد علی جوشايی

خامه به خون خود زدم، بلکه خبر به خان رسد
بس که تو ظلم می کنی، مرده به الامان رسد
دير نباشد آن که این بغض هزاره بشکند
هرکه بر آورد ز دل، هر چه که بر زبان رسد
می چکد آبروی می از لب شیر خواره گان!
اهل طرب نشسته، تا دولت این و آن رسد
طی شده دور دلبری..عهد عزیز پروری
يوسف ما به چاه غم، مانده که کاروان رسد
ميوه ی باغ غفلتم.چاره ز ریشه کن مرا
تا سگ پیر می کشی، نوبت روبهان رسد
خان و خلیفه می خورد، میر و مراد می برد !
ساده رها نمی کند، هرکه به آب و نان رسد
بند ادب بریده ای، پرده ما دریده ای
شحنه بترس از آنکه این، کارد به استخوان رسد
==============
ای سرزمين من ...
«ميهن»، «وطن»، «زادگاه»، « آب و خاک»، «بوم و بر» و چندين و چند واژه ی ديگر از
اين رده به معنای جايی است با آداب و فرهنگ و سنت های ويژه ی خود که انسان در آنجا
زاده می شود، پرورش می يابد، فرهنگش را در خون و جان خود جاری می کند، به آن دلبسته
و عاشق می شود آنگونه که دل کندن از آن برايش دشوارترين است و اگر در هر کجای جهان
هم از مرفه ترين زندگی برخوردار باشد، باز هم «آنجا» را برترين می داند و چه خوب
گفت « شهناز اعلامی» و چه خوب و چه ساده و چه معصومانه دريافتِ خودش را از اين حس
با ما در ميان گذاشت. او که سالها در قلب مرفه و تپنده ی لندن زندگی می کرد:
بی تو ای زيباترين دلدار پابندم به بند
در ميان چار ديوار جهان، زندانی ام
گر تمام روزگاران را به من بخشند، باز
کودکانه يادم آيد کلبه ی دهقانی ام
و صد البته که اين درد مشترک را همه ی ما مهاجران می شناسيم و با روح مان آشناست.
در راستای عشق به ميهن – افزون بر آن جانبازانی که در صحنه ها جان بر کف می جنگند-
انديشه ورزان و شاعرانی هم وجود دارند که با انديشه و قلم شان می جنگند. آنان که
فروپاشی و ويرانی سرزمين خود را بر نمی تابند، پس فرياد برمی دارند و در راه آزادی
آن به دستی جان و به دستی قلم، پله پله از نردبان عشق بالا می روند و می توفند و
برمی انگيزند و برمی انگيزانند و جان می بازند و کم هم نيستند.
اينجاست که با صراحت می توان گفت آنچه که از نابودی کشوری چون ايران - با اينهمه
فراز و نشيب و زير و بم های تاريخی در درازنای زمان- جلوگيری می کند و نمی گذارد
که همچون تمدن های کلده و آشور و بابل و ... محو گردد، همين عاشقان اند.
هنگامی که فردوسی از ماورای زمان فرياد بر می دارد:
چو ايران نباشد تن من مباد
بدين بوم و بر زنده يک تن مباد،
و ما از اين سوی تاريخ بازتاب فريادش را در رگ های خود احساس می کنيم، آن سرزمين
نمی تواند ويران شود، می تواند؟
نظير فردوسی ها با اين روحيه ی ميهنی کم نيستند. در هر دوره ای شاعران با قلم خود
مبارزه کرده اند و جان خود را به بهای آن پرداخته اند. مثل « ميرزاده عشقی» که عاشق
پاک باخته ی ايران است و در 31 سالگی نيز تاوان اين عشق را پس می دهد:
خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
آوخ کلاه نيست وطن تا که از سرم،
برداشتند، فکر کلاه دگر کنم
من آن نی ام که يکسره تدبير مملکت،
تسليم هرزه گرد قضا و قدر کنم
زير و زبر اگر نکنی خاک خصم ما،
ای چرخ زير و روی تو زير و زبر کنم
جايی است آرزوی من، ار من به آن رسم
از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم
هر آنچه می کنی، بکن ای دشمن قوی
من نيز اگر قوی شدم از تو بتر کنم
من آن نی ام به مرگ طبيعی شوم هلاک
وين کاسه خون به بستر راحت هدر کنم
معشوق «عشقی» ای، وطن ای عشق پاک من
ای آنکه ذکر عشق تو شام و سحر کنم
« عشقت نه سرسری است که از سر به در شود
مهرت ، نه عارضی است که جای دگر کنم
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شير اندرون شد و با جان به در کنم»
عارف قزوينی هم دست کمی از عشقی ندارد. عارف حتا هم در ترانه ها و شعرهای عاشقانه ی
خود هم نام ايران را به بلندای عشقی که در دلش می جوشد فرياد می زند:
آورده بوی زلف توام باد، زنده باد
ز آشفتگی نموده مرا شاد، زنده باد!
جست ار چه در وصال تو خسرو حيات خويش
ُمرد ار چه در فراق تو فرهاد، زنده باد!
دلخوش نی ام ز خضر که خورد آب زندگی
آن کاو به خضر آب بقا داد، زنده باد!
آنان که در ره وطن از جان گذشته اند
ايران ز خون شان شده آباد، زنده باد!
نابود باد ظلم چو ضحاک مار دوش
تا بود و هست کاوه ی حدّاد زنده باد!
بر خاک عاشقان وطن گر کند عبور،
«عارف» هر آن کسی که کند ياد، زنده باد!
ملک الشعرای بهار هم از شاعرانی است که عمر خود را در اين راه به وديعه سپرده. او
در اين زمينه شعرهای بسياری دارد و بيشتر بر آن است که خواننده را نسبت به پيرامون
خود هوشيار کند. بعضی از شعرهای او که به صورت ترانه در آمده هنوز قلب شنونده اش را
به تکان می آورد:
ای خطه ی ايران مهين، ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجين جان و تن من
دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نيست
ای وای گل و لاله و سرو و سمن من
تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن
هرگز نشود خالی از دل محن من، وطن من
دردا و دريغا که چنان گشتی ويران،
کز بافته ی خويش نداری کفن من
امروز همی گويم با محنت بسيار،
دردا و دريغا، دردا و دريغا، وطن من، وطن من
از خسرو گلسرخی چه بگوييم که کتابش نيز بر بنيان درونمايه ی شعرش « ای سرزمين من»
نام دارد. شعرهای او ديگرگونه اند؛ صميمی، معصومانه و نافذ:
اين سرزمين چه بی دريغ بود
که سايه ی مطبوع خويش را
بر شانه های ذوالاکتاف پهن کرد
و باغ ها ميان عطش ها سوخت
اين سرزمين من است که می گريد
اين سرزمين من است
که عريان است
از خون من بيا بپوش ردايی
من غرق می شوم
در برودت دعوت
ثقل زمين کجاست؟
من در کجای جهان ايستاده ام
با باری از فريادهای خفته و خونين
ای سرزمين من!
من در کجای جهان ايستاده ام؟
نادر نادر پور هم از جمله شاعرانی است که در پايان زندگی عشق بی دريغ خود را نسبت
به سرزمينش ايران، تسليم شعرهای پر احساس خود نمود.
وی با اينکه تنها آرزویش ديدار ديگرباره ی ايران بود، در آمريکا چشم از جهان فروبست
و آن آن آرزوی بزرگ را با خود به خاک برد. جا دارد به ياد اين هنرمند، بخشی از يکی
از شعرهای زيبای او را که در اين زمينه سروده، با هم زمزمه کنيم:
کجايی ای ديار دور، ای گهواره ی ديرين،
که از نو تن به آغوشت سپارم در دل شب ها؟
به لالای نسيمت کودک آسا ديده بر بندم
به فرياد خروست ديده بردارم ز کوکب ها
سپس صبح تو را بينم که از بطن سحر زايد
******
ديار دور من، ای خاک بی همتای يزدانی
خيالت در سر زردشت و مهرت در دل مانی
تو را ويران نخواهد ساخت، فرمان تبه کاران
تو را در خود نخواهد سوخت، آتش های شيطانی
اگر من تلخ می گريم- چه غم؟ - زيرا تو می خندی
وگر من زود می ميرم – چه غم؟- زيرا تو می مانی
بمان! تا دوست يا دشمن تو را همواره بستايد!
و اما عشق به وطن خودی و بيگانه نمی شناسدچنانکه «لنگستن هيوز» شاعر پرآوازه ی سياه
پوست آمريکايی که تمامی عمرش را در راه عشق به وطن هزينه کرده، شعری دارد به نام «
بگذار اين وطن دوباره وطن شود» که خطاب به آمريکای سفيد پوست سروده.
اين شعر بلند توفانی از خشم و اندوه و بغض را در لابلای واژگان خود پنهان دارد و
گويی که بغض شاعر بر آن آوار گشته است.
دريغمان می آيد که از کنار اين احساس بی نظير ناخوانده بگذريم، پس بخش کوتاهی از آن
را با هم زمزمه می کنيم:
آه ...
بگذاريد اين وطن بار ديگر وطن شود
سرزمينی که هنوز
آنچه می بايست بشود،
نشده است و بايد بشود
سرزمينی که بايد در آن هر انسانی آزاد باشد
سرزمينی که از آن ِ من است
ما بايد یرزمين مان را
بار ديگر پس بستانيم
از آن ها که زالو وار به حيات مردم چسبيده اند.
آشکارا می گويم
اين وطن برای من هرگز وطن نبود
با اين وصف سوگند ياد می کنم
کهک وطن من خواهد بود
رؤيای آن،
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است ...
==============
خانه
ام ابری است ...

وطن نيما يوشيج خانه ی اوست. و اين خانه ابری است.
او پيش از آنکه به چهار ديواری کوچک خود بيانديشد، برای خانه ی بزرگ خود ايران
نگران است. چرا که فضای خانه را تيره می بيند و آنقدر گرفتار اندوه می شود که تمامی
جهان را نيز با او ابری می بيند.نيما در شعر « خانه ام ابری است» می بيند که توفانی
خراب و مست از فراز گردنه به سوی خانه ی وطنش در تازش است و فرياد بر می دارد تا
مردم را هوشيار کند اما به چشم او مردم « نی زن» هايی هستند که بی توجه به اين
مسائل نی خود را می نوازند و راه خود را می روند. او ديگر باره فرياد برمی دارد که
: آی نی زن که تو را آوای نی برده است دور از ره، کجايی؟
ولی فرياد او در همهمه ی باد گم می شود. اين شعر که يک هشدار و يک اعلام خطر جدی
است، سرانجام در دل نگرانی ها و اندوه عميق شاعر به پايان می رسد. جا دارد که «
خانه ام ابری است» را که بی شک يکی از زيباترين کارهای نيماست، با هم به زمزمه
بنشينيم:
خانه ام ابری است.
يکسره روی زمين ابری است با آن
از فراز گردنه
خُرد و خراب و مست،
باد می پيچد
يکسره دنيا خراب از اوست
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره،
کجايی؟
خانه ام ابری است
در خيال روزهای روشنم کز دست رفتندم
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد می پيچد
و همه ی دنيا خراب از اوست ...
و به ره نی زن که دايم می نوازد نی
در اين دنيای ابراندود
راه خود را دارد اندر پيش
خانه ام ابری است ...
============
در
پرچم سه رنگ...
ای سر زمین من!
ای جان آفتابی روشن
من ماندگاری مفهوم عشق را،
در ذره، ذره، ذره ی خاک تو یافتم
در قطره،قطره، قطره ی آب خلیج فارس
در سنگ سنگ قامت البرز
در برگ برگ جنگل گیلان
در موج موج ِسراسیمه ی خزر
در هر چه هست،
دیگر و دیگر ...
ای سرزمین من!
گر رد پای کینه ی اهریمن،
خاک تو را به زخم و پلیدی نشانده است،
من قامت سلیم تو را
ای همیشه عشق
می شویم از سر اندوه
با اشک های خویش
عاشق تر از همیشه و شوریده تر ز پیش ...
من زخم های به گودی نشسته ی تو را،
می بندم از سر درمان
با آن نوار جاودانه ی سبز و سفید و سرخ
می پوشمت ز چشم زنازادگان ننگ،
در پرچم سه رنگ...
==============

دایه، دایه وقت
جنگه ...
چشیامه نبنید افتو
کره لر تا دم مرگ چی قشنگه شیر می جنگه
دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه
زین و برگم بونید رو مادیونم
خبر مه بوریتو سی هالوونم
دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه
ز قلا کرده و در شمشیر وه دستش
چی طلا برق میزنه لغم اسبش
دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه
نازیه ته سی بکو جومه برته
دور کردن تو قورسو شیر نرته
دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه
برارونم خیلین هزار هزارن
سی تقاص خین مه سر بر میارن
دایه دایه وقت جنگه
قطارکش بالا سرم پرش ده شنگه
برگردان ترانه:
چشمامو نبنديد، آفتاب قشنگه
پسر لُر تا دم مرگ، مثل شیر می جنگه
مادر، مادر، وقت جنگه
قطارفشنگ بالا سرم پر از فشنگه
زين و برگم رو ببندید رو مادیونم
خبرمرگم رو به دایی هام برسونین
از قلعه بیرون زده، شمشیر به دستش
مثل طلا برق می زنه لگام اسبش
نازنین، لباس سیاه تنت کن
شيرنرت رو به قبرستون می برن
برادرام خیلی ان، هزار هزارن
به انتقام خون من بلند می شن
===============
نامه اداری

لنگستون هيوز
«مرگز» عزيز
نامه تان رسيد
نوشته ايد پسرم مرده
و جوهر قلم شما،
از خونی است كه او ريخت.
نوشته ايد او با افتخار مرد
در ميدان جنگ.
نوشته ايد من هم از اين افتخار
نصيب برده ام.
نامه تان را با خون او امضا كرده ايد
و با خون او مُهر كرده ايد
برگردان از احمد پوری
=========
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردی به وبلاگ «فرزند زمين» می زنيم و غزل گويای زير به نام
« روز وداع خورشيد» را از شاعری برای شما عزيزان به ارمغان می آوريم:
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتشفشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر وکمان ندارد
دریای مازنی ها، برکام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود اینجا، نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس،شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی،شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز، نام و نشان ندارد